تبليغاتX
دنیای من
"حسین حقیقیان" دوشنبه بیستم دی 1389 12:43

برای من

برای تو

چه تفاوت دارد که اتاق

چند متری است

قسمت تو از این اتاق خالی

یک صندلی

و قسمت من از دنیا

یک اتاق با تو بر صندلی

 

ما

در اتاقی هستیم

که نه لامپ داریم و نه چراغ

سهم ما از آسمان

پنجره کوچک مربعی

که نه ماه داشت و نه ستاره

تو آسمان و من

آن اتاق

که سهم من از تو

لبخندت.

"اگر از فکرت بیرون بیایم پروانه می شوم"

"حسین حقیقیان"

جمعه نمایشگاه نقاشی و کارت پستالی رفته بودم که تبلیغش از طریق گوگل ریدر بهم رسیده بود. و انجا با حسین حقیقیان آشنا شدم.حسین حقیقیان:طراح،نقاش،تصویر ساز،شاعر و طراح گرافیک.و یه سری کارت پستال قشنگ و دستبند چرمی شیک هم خریدم.من تو تبلیغ اصلا خوب نیستم.فقط بگم که از اون فضا خیلی خوشم اومد.حس گرم و خودمونی داشت.اگه می خواین بیشتر با کارهاش آشنا بشین می تونین به آدرس ها مراجعه کنین:

www.art-h.ir

www.bazigushi.blogfa.com

دستبندهارم مثه اینکه دوستشون وارد می کردن.خیلی قشنگ بودن!

نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

پنه لوپه به جنگ می رود یکشنبه هجدهم مهر 1389 9:35
"لحظاتی وجود دارد که من همچون تشنه ای که خواهان آب خنک است، مرگ را آرزو می کنم.حتی یکبار هم آن را آزمایش کردم.با تپانچه پدرم.تازه از جنگ برگشته بودم.تپانچه را به شقیقه ام گذاشتم،ماشه را کشیدم.دنگ.اسلحه خالی بود.چقدر خجالت آور است.جو!چقدر خجالت آور است.شهامت آن را نداشتم که تپانچه را پر کنم و دوباره شروع کنم.هرگز چنین شهامتی پیدا نخواهم کرد.خودکشی عمل زشتی نیست جو.عملی حاکی از شهامت و سلب کردن آزادی است.آخرین مرحله نهایی،یک آزادی نهایی و عالی.انتخاب نهایی است بین داشتن و نداشتن،تنها چیزی که حقیقتا مالک آن هستیم:زندگی.بدبختی در این است که آنهایی که شهامت خودکشی ندارند،شهامت زندگی کردن هم ندارند..."

پنه لوپه به جنگ می رود

اوریانا فالاچی

نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

من... پنجشنبه هشتم مهر 1389 2:50

من کسی نیستم که وقتی برای بار دوم ببینیش بگی :آره همونه!همونه که دفعه قبلی مار و کشتوند از خنده.همون که تو فرحزاد دود قلیون رو حلقه ای میداد بیرون.همونه که تو پارتی بدجور ترکونده بود.همون که حسابی مست بود.همون که همش عصبانیه.همون که همش نق می زنه.همون که قشنگ میرقصه.همون که بیلیاردش حرف نداره.همون که ورق بازیش خداس.همون که گند اخلاقه.همون که آخر خودشیرینه.همون که به همه فاز میده.

من هیچ کدوم از اینا نیستم.

اگه خیلی با دقت باشی دفعه دوم میگی ...چقد قیافش آشناس...همونه که...ولی بیشتر نمی تونی ادامه بدی.یه خاطره مبهم.نمی دونی خوب یا بد.همیشه به خودت می بالیدی که حافظت عالیه.هر کی رو ببینی دفعه دوم میشناسی.واسه همین یه کم گیج میشی.ولی خودتو اذیت نمی کنی.اونم تو رو اذیت نمی کنه.بهت فشار نمیاره که حتما به یادش بیاری.عوضش نفر بعدی که میبینی ولت نمی کنه.از سیر تا پیاز دفعه پیش و هرچی تو این مدت اتفاق افتاده رو بهت میگه و ازت می پرسه.

من همونیم که از بچگی یاد گرفتم جلب توجه نکنم.نه خوب باشم نه بد باشم.جلب توجه یعنی دردسر.اگه بچه خوبی باشی ازت توقع دارن همیشه خوب باشی.تا یه اشتباه کنی همه تعجب می کنن.می پرسن تو که بچه خوبی بودی،چی شد یهو؟اگه بد باشی هم همه ازت شاکین.هر اتفاق بدی بیفته یه جوری به تو ربطش میدن.پس یاد گرفتم که سرم به کار خودم باشه.ازم صدا درنیاد.با خودم تنهایی بازی کنم.توپم بشه دوست خیالیم.با نقشای کاشی قصه بسازم.رو خطای فرش راه برم و فکر کنم دارم بند بازی می کنم.شبا قبل خواب برای خودم قصه بگم.

من همونم که وقتی تو خاطره هات دنبالش می گردی هم هست،هم نیست.انگار تکلیفش با خودش روشن نیست.خیلی وقتا هست.اما انگار خیلی دوره.نمی دونی تو فکرش چی میگذره.از تو خوشش میاد یا نه.یه جورایی محوه.مبهمه.

اما اگه با این حالتش کنار بیای،بعد یه مدت می بینی یه جورایی همراهته.خیلی وقتا کنارت بوده هرچند محو و مبهم.هنوزم دوره ولی دیگه غریبه نیست.میشناسیش،میدونی که اونم تو رو میشناسه.نمی دونی چرا ازت فاصله میگیره.ولی میدونی که همونجاس.جایی که وقتی بقیه عوض میشن اون می مونه.بزرگ میشه ولی تغییر نمی کنه.کسی که بهش اعتماد داری.هم دوسش داری هم نه.انگار تکلیفت باهش روشن نیست.یه جوراییه.محوه و مبهم...

نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

من اگه خدا بودم چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 16:23

من اگه خدا بودم شهر بم هرگز نمی لرزید


نیمه شب اون غنچه ی نوزاد از نگاه مرگ نمی ترسید


من اگه خدا بودم مادرای دجله ی خونین نمی مردند


از فرات سرخ الوده  نو عروسا ماهی مرده نمی خوردند


من اگه خدا بودم دخترای اورشلیم و غزه و صیدا


جای حکم تیر و نارنجک ترانه می نوشتند روی دیوارا


هر کسی جای خدا بود شاهد این روزگار و این زمین زار


دست کم معجزه ای می کرد برای بچه های بی کس و بیمار


اگه کفره کلام من یکی حرفی بگه بهتر


وگر نه در بازی واژه نمی بازم من کافر


صدای زنگ بی رحمی سر هر کوچه و برزن


به گریه میرسه از درد دل سنگ و دل اهن


اگه دیوار کجی ها رفته بالا تا ثریا


دست معمار خدا بود خشت اول من وما


چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این می شد


خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین می شد

****

 اگه کفره کلام من یکی حرفی بگه بهتر


وگر نه بازی واژه نمی بازم من کافر


صدای زنگ بی رحمی سر هر کوچه و برزن


به گریه می رسه از درد دل سنگ و دل اهن


من اگه خدا بودم شهر بم هرگز نمی لرزید...


شعر:زویا زاکاریان

خواننده:ابی


نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

بدون شرح جمعه بیست و نهم مرداد 1389 22:25
براي روز ميلاد تن من، 
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي، 
برايم جام سرمستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو، 
به فکر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن، 
بگو با من که با من زنده هستي
که من بي تو نه آغازم نه پايان، 
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين، 
بشه بي تو غم فرسودن من

نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

مکافات یکشنبه نهم اسفند 1388 0:23

کاش می شد زندگی رو مثه کتاب ورق زد.کاش می شد هر قسمتیشو که دوست نداریم پاک کنیم.کاش می شد مثه فیلم eternal sunshine هر تیکشو که نمی خوایم از حافظمون پاک کنیم.

زندگی یه جهنمه ابدیه.هر اشتباهی که می کنیم، بار پشیمونیشو باید رو دوشمون بکشیم.نمی دونم بقیه چه طور با اشتباهاشون کنار میان.من هر روز که میگذره کمرم بیشتر خم میشه.حالا اشتباهای کوچیکو میشه فراموش کرد،ولی بعضی خطاها هست که اگه انجام بشه،حتی وقتی بقیه ببخشنت، خودت نمی تونی از ذهنت پاکش کنی.عذاب وجدان ولت نمی کنه.

هنوز نمی تونم خودمو ببخشم.هنوز هر روز که بیدار میشم امیدوارم که همش یه خواب باشه.آرزو می کنم که هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود...اشتباهی که دلم نمی خواست من انجامش بدم.بعضی اشتباها حتی یه دفعه هم نباید رخ بدن.وقتی بعضی اشتباهارو انجام بدی دیگه زندگی مثه قبلش نمیشه.هرچقدر هم که از کارت پشیمون باشی،هرچقدر هم که مطمئن باشی دیگه تکرارش نمی کنی،هرچقدر هم که سعی کنی جبرانش کنی،دیگه محاله بتونی مثه قبل پاک و معصوم زندگی کنی.دیگه نمی تونی تو چشاش نگاه کنی.دیگه آرامش نداری.دیگه...دیگه هیچی مثه قبل نیست.کاش زندگی دکمه عقبگرد داشت.کاش میشد بعضی قسمتاشو پاک کرد.کاش میشد فراموشی گرفت.کاش...کاش یه سری اشتباهارو از اول انجام نمیدادم!

(از نثرش خوشم نمیاد ولی نمیتونم ویرایشش هم بکنم.به هر حال موضوش همینه که گفتم.)

نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

شنبه چهاردهم بهمن 1385 1:27
"در زندگی زمانی هست که والدین فرزند را می‌پرورند و پس از آن زمانی فرامی‌رسد که او را از پروردن خویش بازمی‌دارند.تنها فرزند می‌تواند فرق میان این دو زمان را تشخیص دهد و چاره کار که همانا رفتن است را دریابد." رفیق اعلی،کریستین بوبن

پست زیبایی در این باره در وبلاگ خواب بزرگ


 

نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

شعر جمعه دهم آذر 1385 21:59

وقتی که دلم می گیره، خوندن از تو درمون منه

وقتی که هوا دلگیره،چشای تو ستاره شب منه

 

وقتی ابرا پره اشکن،وقتی آسمون سیاهه

وقتی که دل دیگه دل نیست،وقتی خوش بختی محاله

وقتی این زمین حقیره،وقتی شادی بی نصیبه

وقتی که گل میشه پرپر، وقتی زندگی می میره

 

دل من پر می کشه به سوی تو، تو که از ستاره بارون بهتری

تو که از ابر و گل و ترانه بارون بهتری

تو که تنها،تو که غمگین،تو که خسته

تو که الماس شبای ظلمتی

 

بیا و به حال ما کاری بکن

تو که از گل بهتری

تو که قده دل تنهای منی

 

من فقط به یاد تو

توی این زندونه غم نشسته ام

درا رو به روی ظلمت بسته ام

یه گوشه کنج دلم نشسته ام
نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

دوشنبه دهم مهر 1385 1:19
زن جيغ می کشد، صدايی گنگ در گوش مرد می پيچد.غريبه ای را می بيند که تهديد آميز بر سرش داد می کشد؛او را دروغ گو و خيانت کار می نامد؛صندلی ها را به زمين می اندازد؛ليوان ها را می شکند! نه اين نمی تواند همسر مهربانش باشد.

مرد به او نزديک می شود.می خواهد غريبه را در آغوش گيرد، شايد بتواند زن نازنينش را برگرداند.نمی تواند باور کند کوچولوی او چه طور با دستان ظريفش به او مشت می زند.

مرد به موهای آشفته زن و صورت برافروخته اش نگاه می کند.قطره های عرق روی گردن زن برق می زند.مرد علت هياهوی زن را نمی داند.وقتی می توانند از اين دقيقه ها شبی رويايی بسازند، گريه و داد چرا؟

مرد زنش را دوست دارد.خود را عاشق زن و بی گناه می داند.از زن دلگير است.احساس می کند مظلومی است که فرصت دفاع به او داده نمی شود.درست است که هر از گاهی مدتی را با کسی ديگر سپری می کند،ولی هيچ کس نمی تواند جای همسرش را در دلش بگيرد.مگر عشق همين نيست؟

مرد چشمانش را باز می کند.اکنون جز صدای عبور و مرور ماشين ها، فقط صدای هق هق زن شنيده می شود.مرد به گردن خوش تراش زن نگاه می کند.به انحنای زيبای بدن همسرش.لباس آشفته زن نمی تواند تمام بدنش را بپوشاند و همين مرد را بيشتر تحريک می کند.چقدر به آغوش مهربان همسرش نياز دارد.به زن نگاه می کند.می خواهد از پشت او را بغل کند.خودش را به او بچسباند و در گرمای زن، ناراحتی و سر درگمی خود را گم کند.مرد يک قدم جلو می رود.ولی می ايستد.اين زن همسر مهربان او نيست.همسری که هميشه با مهربانی از اشتباه های کوچک او چشم پوشی می کرد و شيطنت های گاه به گاه او را می بخشيد.

مرد صندلی را به گوشه ای پرت می کند و از در خارج می شود

نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

بیهوده چشمانت نوید خواب می داد پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 13:17
شب بوی عطر کهنه مهتاب می داد
باران مویت سینه ام را آب می داد
بوی تن سبزت چو افیون خواب می زد
بیهوده چشمانت نوید خواب می داد
چشمت به زبر تور مژگان شرم می کرد
دستم خمیر سینه ات را نرم می کرد
گویی اجاق دیده ات با اشک می سوخت
تا سرد چال سینه ام را نرم می کرد
شب بود و من
شب بود و من،غم بود و شب،غم مست و من مست
زنجیر دندانت لب فریاد را بست
از پره های بینی ات وسواس لغزید
روی سفالین ترد لب های تو بشکست
من مست و غم مست!
عشق تو آن شب در دل من دود می شد
رود رگت از گریه زهرآلود می شد
شنزار خشک خواهشت سیراب می گشت
در من تو می مردی و شب نابود می شد
افسونی شب
شب بوی عطر کهنه مهتاب می داد
باران مویت سینه ام را آب می داد
دیوانه غم
گویی اجاق دیده ات با اشک می سوخت
بیهوده چشمانت نوید خواب می داد
(ناگفته پیداست که این شعر زیبا از من نیست)
نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

پزشک بی وجدان! جمعه نهم تیر 1385 22:58
شنبه هفته پیش رفته بودم پیش دکتر.بعد از معاینه نسخه رو بدون هیچ توضیحی داد دستم و گفت بعدآ جواب آزمایش رو براش ببرم.نه گفت چه جوری داروهارو استفاده کنم نه گفت چمه.خودم ازش پرسیدم که هر دارو رو چه جوری باید مصرف کنم.خانم دکتر هم گفت که یه آنتی بیوتیک و یه ضد قارچ برات نوشتم،که آنتی بیوتیک رو هر هشت ساعت می خوری.یه دونه کپسول ضد قارچ رو هم امروز می خوری.وقتی داروهارو از داروخانه گرفتم 3تا دارو بهم دادن.منم پیش خودم فکر کردم که حتمآ یه آنتی بیوتیک دیگس.مثلآ دانشجو پزشکی بازی در آوردم،آخه اون روز از حسین پرسیدم بدون جواب آزمایش ،دکتر می خواد چی کار کنه. حسین هم ازم پرسید فرض کن الان رفتی طرح ٬هیچ آزمایشگاهی هم اونورا نیست.اگه یه مریض مثل خودت میومد پیشت چی کار می کردی؟منم گفتم چند نوع آنتی بیوتیک باهم بهش می دادم که هر نوع مشکلی داره حل شه.خب وقتی رفتم پیش دکتر تو همین فکرا بودم واسه همین اشتباه کردم!از سه شنبه احساس کردم خیلی ضعیف و بی حال شدم.فکر کردم واسه چند نوع آنتی بیوتیک خوردنه.واسه همین از دیشب دیگه اون قرصو نخوردم.امروز رفتم دنبال اینکه این چه قرصیه و اگه زود قطعش کنم اثر بدی نداشته باشه که دیدم بعله!!!قرص مسکن بوده و من بدبخت پنج روز هر شیش ساعت داشتم به خورده خودم مسکن میدادمو نمی دونستم.اول از همه از توان خودم جدآ تعجب کردم که چه طور اینهمه تحمل کردم.بعدشم هرچی فحش تونستم به اون دکتر دادم.آخه من که حالم اونقدر بد نبود که اینهمه مسکن بخوام!دریغ از یه ذره احساس مسئولیت!یه کم به فکر جون مردم بودن!خود پزشکا از همه بهتر میدونن که این قرصا چه قدر ضرر داره.مثلآ همین قرصی که الکی به من داده بود!آخه من که درد نداشتم اگه داشتم هم یه استامینوفن کافی بود.حداقل بهم میگفت این مسکنه که من مثه یه جوجه پزشک مثبت هر شیش ساعت یه مسکن نخورم(شکلک حمیده با گوشای دراز!).تازه مثلآ من خودم اینکارم(البته از نوع کاملآ مبتدیه ترم پنجی!) ولی حالا اگه یکی دیگه بود چی؟یه آدم بیسواد،یه مهندس،یه کسی که کار حساسی داشت مثلآ خلبان بود،راننده بود.روی بسته قرص هم که هیچی اخطاری چیزی نبود که بابا این دارو آدمو بی حال می کنه،تمرکز آدمو میگیره.اینارو گفتم که ازین به بعد بیخود به دکترا اعتماد نکنین.جدی میگم.مگه اینکه طرفو واقعآ بشناسین.من که خودم مثه این پیرمرد پیرزنایی که میرن دکتر همش به دکنر غر میزنن،می خوام ازین به بعد دقیق تک تک داروها رو بپرسم چیه.و اثرات جانبیش چیه.به درک که دکتر شاکی شه.وظیفشه.تازه جون خودم مهمتره.هرچی باشه داره پول میگیره که منو درمان کنه نه اینکه یه درد دیگه بهم اضافه کنه.اگرم بهم جواب نداد میفهمم اینکاره نیست.دیگه اعتماد به دکترا بسه(حمیده ی قاطع).چندین تجربه دیگه هم تو همین مایه ها دارم که شاید اونارم بنویسم تا بیشتر دقت کنین.منم دعا می کنم که وقتی پزشک شدم انقدر بی وجدان نشده باشم.و مریض رو قبل از هر چیز یه انسان زنده ببینم که وظیفمه هرکاری در توانمه برای کمک بهش انجام بدم.نه اینکه اونا رو به شکل چکای نقد نشده ببینم که هرچه زودتر باید نقد شن!!!!!!
نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

شعر جدید+انگل عملی یکشنبه چهارم تیر 1385 23:21
با تو آرامش آبی
با تو رقص شادمانی
با تو جادو،با تو افسون
با من اما روسیاهی
با تو یک قلب رو دیوار
با تو نقاشی و گیتار
با تو شعر عاشقونه
بی تو دلتنگی دیدار
با تو زندگی چه آسون
بی تو من جون می کنم جون
با تو بازی٬باتو لذت
با تو پرواز زیر بارون

اینم شعر جدید من٬زدم تو خط شعرو شاعریا!

بد نیست یه کم از وقایع روزمره هم بگم.فردا امتحان انگل شناسی عملی داریم.حدود ۷۰ تا لام رو باید شکلشون رو حفظ کنیم با اسمای عجق وجق!!!مثلآ باید یدونیم متاگونیموس یوکوگاوایی!یه انگله(از نوع کرم)که تپل مپل و کوچیکه و بادکش شکمیش سمت راست بدنشه ولی چون تو لام برعکس میشه ما بادکششو سمت چپش می بینیم.یا اگه یه قارچی بود شبیه شاخه درخت! یا شاخ گوزن٬ اگه خاکستری-قهوه ای بود کلادوسپوریومه٬ولی اگه آبی بود تریکوفیتون سکونلنی یا سچونلنی یا یه همچین چیزیه!!!من که این طوری فهمیدم.امیدوارم درست باشه.از اون ۷۰ تا لام من فعلآ دست و پا شکسته ۳۰تارو بلدم.فردا ۸:۳۰ هم امتحان دارم.پس فعلآ خدافظ و شب خوش

نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

جمعه دوم تیر 1385 18:17
این شعر مال منه،چه طوره؟

بیا بریم یه جای دور

یه جای امن و سوت و کور

یه جایی دور از آدما

نزدیکای خود خدا

 

می خوام برای من باشی

همدم و همسرم باشی

ستاره ی شبم باشی

خورشیدک روزم باشی

 

می خوام برات برقصم

دور و برت بچرخم

سرمو بذارم رو پاهات

خدامو بپرستم

 

ای بت من!خدای من!دلم خیلی گرفته

بین تموم آدما چِشَم تورو گرفته         

تو هم منو می دیدی،صدامو می شنیدی

اما یواش گم شدم،کوچیک و کوچیک تر شدم

 

دنیا خیلی بزرگه

پر از شغال و گرگه

این مال قصه ها نیست

این مال دور دورا نیست

دنیا خیلی بزرگه

 

اگه بریم یه جای دور

یه جای امن و سوت و کور

یه جایی که تو باشی و من باشم و

یه دونه خدای مهربون

 

برات آواز می خونم

شعرای شاد می خونم

قصه می گم،کتاب برات می خونم

از دل تنگ عاشق،بیتای ناب می خونم

 

دلم خیلی گرفته

اینجا شلوغ پلوغه

نمیذارن من باشم و تو باشی

نمیذارن خدای من تو باشی

دلم خیلی گرفته

************************************

صبح که از خواب پا میشم پرم از شور و شادی.دلم می خواد همه کارای عقب افتاده رو تموم کنم.پرم از انرژی و امیده یه روز خوب.ولی کافیه یه بار با تلفن صحبت کنم تا مرگ رو به زندگی ترجیح بدم.این اتفاق هر روز تکرار میشه.واسه همین همه کارام مونده و من بیزار شدم از این زندگیه لعنتی!

نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

پنجشنبه یکم تیر 1385 14:27

من کویرم، تویی بارون

من یه چشمه، تویی دریا

تو می باری بر دل من

تو می شوری رنجو غمها

 

توی دستات عطر پونه

مثه رویا عاشقونه

واسه من یه جون پناهی

توی گریه ی شبونه

 

یه سبد پر از شقایق

یه بغل پر از نوازش

تویی اون نغمهء امید

واسه قلبه پر خواهش

 

تو حریم امن چشمات

کبوتر ها لونه دارن

 تو دل پر از ترانه ت

 غصه ها پا نمی ذارن

 

من کویرم، تویی بارون

من یه چشمه، تویی دریا

تو می باری بر دل من

تو می شوری رنجو غمها

نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

یکشنبه بیستم فروردین 1385 0:50
روزنامه شرق از تعدادی سینماگران خواسته که پیش بینیشان را درباره آینده سینمای ایران بنویسند.و امروز نظر و دیدگاه رضا کیانیان را نوشته بود.
کیانیان نوشته که به آینده علاقه ای ندارد و دوست دارد که بیشتر به حال توجه داشته باشد و عقیده دارد تا وقتی در مورد حال صحبت باقی مانده دلیلی ندارد به آینده ی نامعلوم بپردازیم.و معتقد است که ما حال را برای آینده قربانی می کنیم:حالا نخوریم که در آینده بخوریم!حالا نپوشیم که در آینده بپوشیم!حالا زجر بکشیم که در آینده نکشیم!آینده ای که هیچ وقت نمی آید.
وی همچنین از کلی گویی روی گردان است و معتقد است که مسائل کلی را باید به فیلسوفان سپرد.درحالیکه زندگی از جزئیات تشکیل شده.سینما هم جزئی از زندگی است.مثلآ چرا بازیگران امنیت شغلی ندارند؟چرا وقتی یک وسیله خراب می شود کار را تعطیل می کنند تا وسیله تعمیر شود ولی وقتی یک بازیگر بیمار است باید کار را ادامه دهد؟چرا وقتی باران می بارد برای دوربین چتر می آورند ولی برای بازیگر چتری وجود ندارد درحالیکه چتر دوربین جزو وسایل پیش بینی شده صحنه است؟
وی هم چنین از اهالی مطبوعات گله کرده که چرا هیچ وقت نمی نویسند :چرا به بازیگران کارت دائمی برای جشنواره نمیدهند،در حالیکه مطبوعات کارت دائمی و باز دارند.
آیا یک بازیگر نباید کار همکارانش را ببیند تا کار خود را بهتر نماید؟
و چرا کارتن کارتن کارت جشنواره برای وزارتخانه هایی می رود که مشخص است برای دیدن فیلم نمی آیند؟
چرا سینماهایی که خراب می شوند تعمیر نمی شوند؟چرا سینماها به وسایل جدید مجهز نمی شوند؟چرا وقتی که در سال حدود ۵۰ فیلم ساخته می شود و حدود ۳۰ تا از آنها به دلیل کمبود سالن سینما می تواند اکران شود،قول می دهیم تولید فیلم در سال را به ۲۰۰ برسانیم؟چه فایده ای دارد؟چرا حاصل زحمات بازیگر باید با بدترین کیفیت صدا و تصویر به بازیگر عرضه شود؟چرا برای دیدن یک فیلم از یک سر شهر به آن سر شهر برود؟
تا به حال به کدام یک از این مسائل امروزی سینما پرداخته شده؟آیا در مورد تمام مسائل موجود سینما صحبت شده و چون دیگر صحبتی نیست به دنبال پیش بینی آینده ی سینما هستید؟
میان امروز و فردا من امروز را انتخاب می کنم و میا کلیات و جزئیات،جزئیات به درد من می خورند.
نوشته بالا برداشت من از نوشته آقای کیانیان بود و قسمت هایی از نوشته که حذف شده صرفآ به خاطر فراموشی بنده است.و ممکن است جاهایی از منظور آقای کیانیان را بدفهمیده باشم.می توانید اصل خبر را در اینجا بخوانید.
_______________________________________________________________________________

فروش ۲۳بیلیارد تومانی شهر بازی
شهر بازی بزرگراه می شود
بنیاد شهید انقلاب اسلامی پذیرفته در قبال دریافت ۲۳ میلیارد تومان پول، تمامی شهر بازی را به شهرداری تحویل دهد.این اقدام به جهت احداث پل ارتباطی میان دو بزرگراه نیایش و یادگار امام صورت می گیرد.

شهر بازی ظرف دو ماه تخلیه می شود و تمامی ابزار و وسایل شهر بازی تهران به شهر بازی استان قم منتقل خواهد شد.
روزنامه شرق
جدا از مسئله ساخت پل و جا به جایی شهربازی ، این نکته قابل توجه است که چرا انتقال به شهربازی قم صورت می گیرد؟ آیا به این دلیل که نزدیک تهران باشد و مردم تهران به راحتی به آن دسترسی داشته باشند؟اگر به این دلیل است واقعآ چند نفر برای رفتن به شهربازی در جاده ر خطر تهران-قم مسافرت خواهد کرد؟چند ساعت راه بین تهران و قم فاصله است و آیا مردم ما با اینهمه مشغله می توانند برای چند ساعت تفریح این مسیر طولانی را بپیمایند؟آیا جوانها و نوجوان ها که اکثریت مراجعین شهربازی را تشکیل می دهند می توانند به تنهایی تا قم بروند؟ یا شاید این انتقال دلیل دیگری دارد؟ شاید مراجعه کنندگان به شهربازی قم بیشتر از شهروندان تهرانی هستند!؟! و دلیل این اتقال سود بیشتر است؟! آیا وقتی مسئولین شهربازی تهران اعلام می کنند که از شهر بازی سود کافی به دست نمی آورند تا وسایلش را مجهز به وسایل روز یا وسایل تخریب شده را تعمیر نمایند؛  به نظر منطقی می آید که  شهربازی به شهر کوچک و کم جمعیت قم، با بافت مذهبی منتقل شود؟ آیا این انتقال به خاطر تشویق مردم قم به تفریحات سالم است؟؟!! واقعآ به چه دلیل شهر قم؟ یا شاید اصلآ به این مسئله فکر نشده است؟؟
آیا بهتر نبود که وسایل شهربازی به پارک ارم یا دیگر پارک های اطراف تهران منتقل شود؟ من کارشناس نیستم و شاید اصلآ امکان انتقال به پارک ارم وجود نداشته باشد، ولی به نظر من، یک شهروند عادی ، انتقال به پارک ارم منطقی تر از انتقال به شهر قم است.مگر دلیل های خاصی وجود داشته باشد، که به عنوان یک شهروند تهرانی حق خود می دانم که مطلع باشم به چه دلیل از داشتن تنها شهربازی تهران محروم می شوم.آیا مردم قم بیشتر از ساکنین تهران به تفریح احتیاج دارند؟
_______________________________________________________________________________

عصر دیروز یورگن کلینزمن سرمربی تیم ملی فوتبال آلمان، ینس لمان را به عنوان دروازه بان اول این کشور و فراتر از الیور کان معرفی کرد.
بلافاصله پس از پخش این خبر، گزارش شد که الور کان از فرط ناراحتی به اعلام بازنشستگی فکر می کند و به بررسی چنین احتمالی نشسته است.
کان در اطلاعیه ای که از جانب وی در سایت اینترنتی بایرن انعکاس یافته،این چنین نظر داده است:« از این تصمیم بسیار متعجب و طبعآ بسیار ناراحتم.طی هفته های پیش رو فقط به بازی های باقی مانده بایرن در لیگ و جام حذفی آلمان خواهم اندیشید،اما در مورد سرنوشت و آینده ام در تیم ملی آلمان فعلآ حرفی نمی زنم و صبر می کنم و سر فرصت تصمیم گیری خواهم کرد.»
اما گزارش برخی رسانه های آلمان با نقل قول هایی از شخص کان حاکی از آن است که او می خواهد در پایان جام جهانی از بازی های ملی برای همیشه کناره گیرد و دیگر در این عرصه باقی نخواهد ماند.
روزنامه شرق
لازم به ذکر است الیور کان، دروازه بان محبوبم بود
_______________________________________________________________________________

و در آخر خبر در مورد فیلم های تلویزیون:
سینما و ماورا این هفته فیلم موهبت الهی(god send) را پخش می کند.این فیلم در مورد زن و شوهری است که پسر خود را از دست می دهند و زن به همین دلیل به افسردگی دچار می شود.به طوری که شوهر می فهمد در صورتی که کاری انجام ندهد همسر خود را هم از دست خواهد داد.در همین حین به شوهر پیشنهاد می شود به موسسه ای مراجعه کند که می تواند فرزندشان را از روی جسدش شبیه سازی کند.و او که برای نجات همسرش راه دیگری ندارد قبول می کند.و پسرش شبیه سازی می شود.تا اینکه پسر پدرو مادر خود را می کشد و معلوم می شود که سازنده او شیطان است و از این طریق خود را شبیه سازی می کند.

ساعت ۲۰.۳۰ جمعه از سینما ۴ فیلم سارق محصول سال ۱۹۸۱ پخش می شود.فیلم نامزد دریافت دو جایزه اسکار شد.چون خیلی خسته ام فقط می تونم بگم که طبق نوشته روزنامه جام جم فیلم ارزش دیدن رو دارد.

و صد فیلم هم فیلم«کاندیدای منچوری» را پخش می کند که یک درام دلهره آور علمی تخیلی است.این هم ارزش دیدن دارد.
اگر روزهای بعد وقت و حوصله کافی داشتم در مورد این فیلم ها هم می نویسم.گرچه به نظرم بهتره بعد از دیدن فیلم ها فقط نظر خودم رو بنویسم و در غیر این صورت کاری بس عبس و فقط رو نویسی انجام داده ام.

شبتان به خیر دوستان.

بنویس بر یاس کبود
بنویس بر باور رود
بنویس از من بنویس
بنویس عاشق یکی بود
بنویس بنویس بنویس

آه، قصه بگو
از این عاشق دور
تو از این تنهای صبور
بی تو شکست چو جام بلور

بنویس بر یاس سپید
بنویس از عشق و امید
بنویس دیوانه تو
به خود از عشق تو رسید
بنویس بنویس بنویس

تو موج بلور
این دل سنگ صبور
بنویس از آن که چو اشک
از دیده چکید، بر گونه دوید

بنویس دنیای منی
همه رویای منی
منم اون بی تابی موج
تو هنوز دریای منی
بنویس بنویس بنویس

غریبونه شکستم
من اینجا تک و تنها
دلخسته ترینم
در این گوشه دنیا

ای بی خبر از عشق
نداری خبر از من
روزی تو بیایی
نمانده اثر از من

بنویس دنیای منی
همه رویای منی
منم اون بی تابی موج
تو هنوز دریای منی
بنویس بنویس بنویس

بنویس بر یاس کبود
بنویس بر باور رود
بنویس از من بنویس
بنویس عاشق یکی بود
بنویس بنویس بنویس
بنویس بنویس بنویس

نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

شنبه نوزدهم فروردین 1385 1:0
حسین جونم تولدت مبارک٬بهترینم
نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

هذیان های یک دیوانهء در جنون خود حیران مانده دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 16:48
دلم به حال خودم می سوزه.با یه خاطره ی ناراحت کننده مثل ابر بهاری اشک می ریزم و با یه اتفاق بامزه قاه قاه می خندم.دیگه خودمو نمی شناسم.خیلی عوض شدم.منی که کسی نه خوشحالیمو می فهمید نه ناراحتیمو حالا انقدر مودی شدم.نمیدونم خوبه یا نه.قبلآ هیشکی ناراحتیو خوشحالیمو نمی فهمید،ولی تمام وقایع برام مهم بود.رو هر کدومشون 100 بار فکر می کردم.اگه ناراحت کننده بود، هر بار بیشتر ضربه می خوردم و اگه اتفاق خوبی بود،مثلا یه لبخند، تا مدت ها خوش بودم.الآن هنوز اخلاقم واسه خاطره های بد همون طوری مونده.هر وقت که یادم میان دوباره از نو خوورد میشم،فقط یه فرقی کرده که راحت می زنم زیر گریه.شاید همین باعث میشه که دوباره ساخته بشم،و آماده بشم برای دوباره خورد شدن.ولی واسه خاطره های خوب اخلاقم کلی فرق کرده.هروقت یادم میاد از ته دل خوشحال می شم ولی فقط همون لحظه س.نمی دونم خوبه یا بد؟
ولی دلم بد جور به حال خودم می سوزه.
*****************************
_ تا وقتی مامانم منو می برد حموم، همیشه وقتی می خواست موهامو بشوره، سرمو می چسبوند به سینش تا کف تو چشام نره بسوزه.هرچی بهش می گفتم از این کار حالم بهم می خوره کار خودشو می کرد:( یادمه وقتی صورتمو لیف می کشید بی هوا دماغمو می گرفت تا کف توش نره.چون گوشم هوا می گرفت بهش می گفتم قبلش بهم بگه تا از راه دهن نفس بکشم.ولی هیچ وقت یادش نمی موند.
نمیدونم اینارو چرا نوشتم.ولی به جهنم.اگه اون قدر برام مهم بودن که بعد از این همه سال هنوز یادم مونده،ارزش نوشتنو داره.
هنوز اون حس بد، وقتی سرم به سینه کفی و لیز مامانم می چسبید، مثل روز اول باهامه.
****************************
امشب به دام تو فتاده این دل مسکینم
امشب ازین هوا و هوس چه غمگینم
###########
امشب دلم ستاره باران است
امشب ترانه در سرم چه خندان است
من با تو و تو در کنارمو می حاضر
ساقی برقص که میکده سامان است
##########
این شعرو ننوشتم که بگم شاعرم.تا حالا تو این عمر 21 سالم فقط به قدر انگشتای یه دستم شعر گفتم که هیچ کدوم هم شعر کهن نبودن.
همه این خزعبلاتی که بالا نوشتمو، همشونو پشت سر هم نوشتم.بدون هیچ وقفه ای.این شعرم نوشتم که کاملآ بفهمین که چقدر سریع احساساتم عوض میشه.
حالا حق دارم دلم به حال خودم بسوزه یا نه؟
****************************
باید یه فندک بخرمو بذارم دم دستم.بعضی وقتا بدجوری هوس یه آتیش درست حسابی می کنم.
****************************
ساقی بده می به آن نیاز است
دل در طلبش پی نماز است
من میشکنم،شوم بسی خرد
اما دل من چه سرفراز است
##########
اگر با من بمانی
دهم دستم به یاری
گرت دستم بگیری
کنم من حکمرانی
#########
نمی دونم این همه معر چه طور از تو سر من در اومد.همین طور یه ریز دارم می نویسم.می خوام ببینم این مغز بی صاحاب مونده کی خالی میشه.
فکر می کنم تموم شد.
شب، شب شعر و مستی
شب ،شب شورو هستش
شب ،شب بی نهایت
در طلبت هدایت
اینم حسن ختام

نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

عید مبارک باد! چهارشنبه نهم فروردین 1385 18:13

من دارم امشب ميرم،فکر نکنم دیگه همدیگرو ببینیم،منو فراموش کن و به خاطر تمام بدی هام منو ببخش.

از طرف:

سال 84

**************************

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

**************************

در این نیم روز آخر 2تا جمله هست که باید بگم:

1)                                                                                                                                 تشکر برای بودنت در سال گذشته

2)                                                                                                                                 آرزو برای داشتنت در سال آینده

***********************

Oh my dear, forget your fear, let all your dreams be clear, never put tear, please hear, I want to tell one thing in your ear: wishing you a *happy new year*

***********************

With my:

1 heart

2 eyes

6 liter blood

206 bones

60 trillion DNA’s

Wish you happy New Year & happy life ever

**********************

این 7سینو برات آرزو می کنم:

1)سلامتی

2)سعادت

3)سربلندی

4)سخاوت

5)سرور

6)صفا

7)صمیمیت

********************

و خداوند نوروز را در نخستين تنفس خود آفرید تا بشقاب ها و کوزه ها و ستاره ها که در افق های نا معلوم زندگی می کنند به شوق ديدار او سبز شوند و سال را به پايان برسانند.

********************

لب هایت پسته خندان و شکوفه های بادام دلت هميشه پر طراوت و فصل فصل زندگيت بهاری باد.

********************

فرصتی نو در پيش است؛سالی نو آغاز می شود و فرصتی ديگر،يا باشیم آن چنان که بوده ايم، يا بشويم آن چنان که می خواهيم.

********************

«اينک که درختان به سبزه نشسته اند،چکاوکان هلهله سر می دهند،آسمان زير ابروی عشق بر می دارد و ابرها حيات زمين را آبپاشی می کنند،کروبيان تو را به نظاره نشسته اند که ای اشرف مخلوقات چگونه اين جشن بهار را به شام زمستان خواهی رساند.»

 

این ها تبریکاتی بودند که به مناسبت عید بهم رسید.عید شما هم مبارک باشه.

نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

برای آخرین بار پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 16:50
قسم خوردم که بعد از تو به دنیا دل نمی بندم

میام هرجا که تو باشی به رویا دل نمی بندم

قسم خوردم بدون تو نبینم صبح فردا رو

نمی دونی نمی دونی غم دلبستگی ها رو

بدون تو بدون تو ندارم بال پروازی

تو این شب گریه های تلخ ندارم شوق آوازی

به عشق تو به عشق تو باید دل رو به دریا زد

تو که نیستی به شهر شب نمیشه رنگ فردا زد

چه سخته زندگی بی تو٬ چه سخته از تو دل کندن

نمیشه عاشقی معنا بدون تو بدون من

اگه روزی تو برگردی تو چشمام عشقو می بینی

برای عمر تلخ من تو تنها عشق شیرینی

نمیخوام برای من قصهء دلتنگی بخونی

بگی تو روزای غمگین تو فقط پیشم می مونی

نمیخوام بهم بگی دوست دارم٬مثله همیشه

حرفای خوب و قشنگت دیگه باورم نمیشه

نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |

شنبه بیستم اسفند 1384 19:53
وقتی دلم برات تنگ میشه٬میرم پشت ابرا زار زار گریه می کنم.پس یادت باشه هر وقت بارونو دیدی بدون که دلم برات تنگ شده
نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |