تبليغاتX
دنیای من -
پنجشنبه شانزدهم بهمن 1382 8:11
سلام،
يه کتاب خيلی جالب خوندم به اسم <رويای ناممکن لی جون>و قسمت هايی از اونو که به نظرم جالب اومد رو اينجا می نويسم. ولی قبلش بايد بگم که من تا قبل از اينکه عکس اين آقای محمد قاسم زاده رو ببينم فکر می کردم بايد يه جوون باشه؛ نمی دونم کتاب شهر هشتمو خوندی يا نه، ولی من نمی تونستم تصور کنم که يه پيرمرد اين کتابو نوشته باشه،البته خيلی هم پير نيست ولی من فک می کردم خيلی جوون تر باشه.من که هرچی کتاب ازش ديدم خريدم و می خوام بخونم.اين تيکه هايی که می نويسم فقط برای من جالب بودن و من نمی خوام اينجا معرفی کتاب بکنم فقط بگم که اين داستان در کشور چين اتفاق افتاده و اگر شما شباهتی می بينيد تقصير چشای خودتونه

<راديو تمام برنامه های عاديش را قطع کرده بود و تنها سرود و شعار و برنامه تبليغی پخش می کرد.با تمام نفرتی که از اين حرفها داشتم،راديو را باز گذاشته بودم تا از وقايع بی خبر نباشم.تمام قرائن دلالت داشت که با واقعه بزرگی رو به رو هستيم.واقعه ای که می توانست سيمای کشور را دگرگون کند.اما اين تحولی بود که سرگيجه می آورد و کادرهای جاهل را که تنها تواناييشان،رژه رفتن در خيابان بود،بر کشور حاکم می کرد.از بخت بد،تنها منبع خبر، آن چيزی بود که از راديو می شنيديم.بعد از آن تنها شايعه های ضدونقيض بود و اين باعث شده بود که نتوانيم درباره چيزی با قاطعيت حرف بزنيم.نه تنها ما،که تمامي اين جمعيت انبوه، از بالا تا پايين سردرگم بودند.
گوينده زن،با صدای زير و نوک زبانی،خبر از دستگيری رئيس جمهور و جمعی از اعضای کابينه داد و اين عمق فاجعه را نشان می داد. رئيس جمهور، اخيرآ چند برنامه اصلاحی را،به ويژه در سطح روستاها،شروع کرده بود و اين برنامه ها خشم کادرهای تندرو را برانگيخته بود و حالا با دستگيری او،تمام آن برنامه ها که اندکی زندگی نکبت بار روستاييان را دگرگون کرده بود،تعطيل می شد.از طرفی نشان می داد که افراطی ها چه نقشه گسترده ای دارند.وقتی رئيس جمهور را با آن همه سوابق انقلابی،با اين القاب موهن و خوار کننده،زير باران ناسزا می گيرند و به زندان می اندازند،حساب ديگران پاک است.>

<نه تنها ما که جهان هم از اين همه بلاهت حيران مانده بود.چه گونه ملتی با اين همه سابقه تاريخی و اين پيشينه تمدن و فرهنگ،دست به کارهای جنون آسا می زند و اينگونه حريم همه آن چيزهايی را که بشريت و حتی خودشان پيش از اين،به عنوان تمدن پذيرفته اند،درهم می ريزد.در سراسر اين پهنه گسترده،هيچ کس در امان نبود.کافی بود که يکی از افراد مورد اعتماد گاردها،کسی را لو بدهد،آن وقت آن بخت برگشته،در هر پست و مقامی که بود،از هيچ تعرضی در امان نبود.
راديوها می گفتند گاردها به وزير خارجه حمله کرده اند و اگر پادرميانی نخست وزير نبوده،او هم به سرنوشت رئيس جمهور و دوستانش گرفتار می شده است.اما تا نخست وزير بجنبد،گاردها،رئيس مجلس را دستگير کرده و کلاه بوقی سرش گذاشته و همراه با سرودهای انقلابی در خيابان ها گردانده اند.تلويزيون هم فيلم اين مراسم را نشان داده است.ولی تنها کسانی ديدند که تلويزيون داشتند.نخست وزير که شنيده بود در جنوب افراط از حد و اندازه گذشته است،رفته بود آنجا.انقلابيون افراطی هم فرصت را غنيمت شمرده و وزير فرهنگ را از اتاقش کشيده بودند بيرون،در پياده رو،جلو چشم هزاران نفر،سرش را چهار خيابان تراشيده بودند.بعد شعارهايی را که روی کاغذ نوشته بودند،چسبانده بودند به عقب و جلوش و با نواختن آکاردئون و طبل و سنج،در خيابان ها گردانده بودند.اين کار تمامی مقامات را از رده های بالا تا پايين، به وحشت انداخت و باعث شد که آنها برای حفظ موقعيتشان با اين گروه ها همراه شوند.
ناگهان کشور يکپارچه شد.ديگر هيچ صدای مخالفی بلند نمی شد.نطق های نخست وزير که تازه از جنوب برگشته بود، از راديو و تلويزيون پخش نمی شد و به جای او، گوينده بخش هايی از آن را می خواند.>
<ما عادت هامان را ترک نمی کنيم.هميشه يک جور حرف می زنيم.در موقعيت های متفاوت،گاهی بعضی صفت ها و اصطلاحات را عوض می کنيم.بعد،کلمات جديد بار همان لغت های منسوخ را می گيرند.آنچه کاملآ عوض می شود،اسم هايی است که اين صفت ها و اصطلاحات را درباره شان به کار می بريم.اين روزنامه،پس از ده سال درس جالبی بود.انگار همان روزنامه ای بود که روز پيش از قتل لی جون خريده بودم.فقط اسم ها را خط زده بودند و اسم های تازه ای به جای آن ها نوشته بودند.حتی وقتی خوب دقت کردم، ديدم که اسمها هم تازه نيستند.ضد انقلابی های آنروز شده بودند انقلابی و برعکس.کاريکاتورها هم جا عوض کرده بودند.خدايان آن روز،حالا شده بودند شيطان و چهره شان را با شکل های عجيب و غريب می کشيدند.>
--------------------------------------------------------------
يک شعر قديمی هم خوندم که خوندن اون هم بنا به دلايلی برام جالب بود:
< هر آنکس که دارد ز دانش خبر
گرامی شمارد حقوق بشر
بشر را حقوقی بود در سرشت
که منشور آن را طبيعت نوشت
زهر تيره و بوم و کشور بود
بشر را حقوق برابر بود
مخواه از بشر،بردگی،بندگی
که آزاد بايد کند زندگی
حقوق بشر گر بود محترم
برافتد ز گيتی نشان ستم
عدالت چو بر خلق فرمان دهد
تورا هر چه باشد سزا آن دهد
بجو دانش و بينش و مردمی
که اين است سرمايه آدمی
هر آنکس که دارد ز دانش خبر
گرامی شمارد حقوق بشر>
نوشته شده توسط حمیده  | لینک ثابت |